![]() |
![]() |
|
|
قصه ي آن دختر را مي داني ؟ که از خودش تنفر داشت که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود « اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد »
*** و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
*** دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد : « بيا و با من عروسي کن ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
*** دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ » دلداده اش هم نا بينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيست
*** دلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالي که از او دور مي شد هق هق کنان گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط عبد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به تمامی دوستان به خصوص مشهدی های عزیز
مدیریت این وبلاگ توسط من(عبد) میباشد.دوستان در این وبلاگ میتونن هر چی می خواهد دل تنگشان بگو یندو بشنو ند(البته دوست داشتنو فراموش نکنند) و در پایان برای همگی شما آرزوی موفقیت دارم و 1 خواهش :نظرات فراموش نشه با تشکر از همه ی عزیزان عبد |
| پیوندهای روزانه |
|
مسافر تنها مسافر تنها آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|